...شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

دلم پرسید از پروانه یک شب ... چرا عاشق شدن درد عجیبی ست؟؟


مادر چراغ خونمی

من بشکنم تو نشکنی

گل گلخونه ی دلم

الهی قربونت برم

:((

+نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد1391ساعت5:44 بعد از ظهرتوسط غزل | |


دستانم تشنه ی دستان توست

وشانه هایت تکیه گاه خستگی هایم

با تو میمانم

بی آنکه دغدغه ی فردا ها را داشته باشم

زیرا میدانم

فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت !!!


+نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت7:22 بعد از ظهرتوسط غزل | |

+نوشته شده در دوشنبه 2 آبان1390ساعت9:9 بعد از ظهرتوسط غزل | |

 

سرکلاسم حس می کنم یه اضطراب تمام وجودمو گرفته ...خدایا چم شده چه اتفاقی می خواد بیفته

یعنی چی؟!!...زمزمه ی صلوات و آیت الکرسی هم انگار تسکینی نداره...خدایا یعنی چه مصیبت بزرگی

داره روی سرم سایه میندازه...کلاسم تمام میشه توی مسیر آبمیوه ی مورد علاقه ی مامانمو می گیرم

وآروم اما هنوز با همون اضطراب قدم برمی دارمو به خونه میرسم...

ااااااااااا چرا کولر روشنه در بستس و چراغا خاموشه ؟!!!

آخه مامان این موقع ها که نمی خوابه اگه بیرون رفته پس چرا چراغا خاموشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

هول می شم سریع میرم در را باز می کنم واااااااا !!!!چرا مامان اینطوری خوابیده؟!!

چرا روی پاهاش افتاده مامان !!!بیدارشو مامان چرا اینطوری خوابیدی؟؟مامان تکون نمیخوره صدامو

بلندتر می کنم مامااااااااااااااااااااااااان سریع میرم چراغا  روشن می کنم اصلا متوجه بدن مامانم نمیشم

اتاق روشن میشه دارم لباسمو درمیارم که......مامااااااااااااااااان چرا بدنت کبود شده ماماااااااان!!!!!

جوابمو نمیده انقدر ترسیدم که نمی تونم حتی نزدیکش بشم...به شکمش نگاه میکنم تکون نمی خوره

جیغ می زنم مامااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان مامان توراخدا جوابمو بده ...افتادم رو زمین

عقب عقب تا دم در خودمو کشوندم بدنم میلرزید گوشی را برداشتم با داداشم تماس بگیرم ..

انقدرمیلرزیدم گوشی ازدستم افتاد...حتی میترسیدم مامانمونگاش کنم...خدایااااااااااااااا

به داداشم گفتم بیا توراخدا مامانم مرد مامان نفس نمیکشه...

بلافاصله با۱۱۵ تماس گرفتم...نمیدونم نفهمیدم چی شد چقدرطول کشید اصلا زمان چطور گذشت

تمام وقت دم در اتاق نشسته بودم وبا حسرت مامانونگاه می کردم...مامان ۴۳ سالمو که توی تنهایی

رفت ...قبل رفتنم اومد بوسم کنه که بنا به دلایلی سرش داد زدمو از زیردستش رفتم سراغ وسایلام..

باحسرت بهش نگاه میکردم...خدایا مامانمو ازم نگیر ...

داداشم زودتر رسید جیغ میزد داد میزد...توی گوش مامانم میزد شاید شوک وارد بشه چشماشو باز کنه

اومدن سراغ مامانم نزدیک ۴۰ دقیقه تنفس و شوک و....اما بدن مامان من سرد شده بود دستای

خوشکلش جون نداشت ...داشتم نگاش میکردم ...مامان توراخدا پاشو بغلم کن مامان من جز تو کسی

را ندارم مامانم توراخدا بیا بوسم کن....

تمام درد من توی بی کسیم خلاصه شد ...توی تنهاییم...توی آرامشی که هیچ وقت فکر نمیکردم نبودش

 انقدر آزارم بده...مامان بخدا من میمیرم تورا خدا برگرد فکر منم بکن ...

اما مامان راحت خوابیده بود راحته راحت...

وسایلاشونا جمع کردن و ایستادن دیگه نمیشنیدم چی میگن فقط به پاهاشون افتاده بودم و التماس

میکردم توراخدا مامانمو برگردونین .........................

رفتن و مهر مرگو روی پیشونی مامانم زدن به همراه اون وصیت نامه ی آرامش منم نوشتن...

درد من الان اینه که یه دل سیر بغلش نکردم بوسش نکردم مامانم رفت وبرای من بی کسی و تنهایی را

 گذاشت...الان این صدای قرانه که برای مامان من گذاشتن ؟!!

این قران مال مامان منه؟!! خدایاااااااااااااااااااا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

خدایا حق من نبود حق مامانم نبود ....

آخرین نفر ی که پیشش بود قبل از مرگش وبعد از مرگش من بودم...تمام صحنه هاش جلوی چشمامه

مامان منو جلوی چشمام خاک کردن مامانم از تاریکی میترسید خدایااااااااااااا هواشو داشته باش

دلم داره میترکه دارم میسوزم به معنای واقعی...

مامان یادته شما برای وبلاگم نظر میدادی نوشته هامو برات می خوندم دوستامو بهت معرفی می کردم

حالا اینجا توی این وبلاگ دارم درد تنهاییمو مینویسم تو نیستی که نوشته هامو بخونی ...

مامان دستام میلرزه نمیتونم تایپ کنم ...

دلم می خواد بغلم کنی چند روزه طعم آرامشو گم کردم ...بیا و مزشو بهم بچشون ...

حتی فکرشم نمی کردم انقدر زود تنهام بزاری...

 خیلی بی معرفتی مامان....

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

پی نوشت:ازتمام دوستام که اظهار محبت کردن ممنونم...وازتون می خوام برای مامانم دعا کنین...

یه چیزدیگه هم بگم: شایدتا یه مدت نتونم جواب پیاماتونا بدم بازم عذر میخوام

+نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد1390ساعت3:28 بعد از ظهرتوسط غزل | |

                    

       راستش می خواستم ادامه ی پست قبلی را بنویسم اما الان نظرم عوض شده

          حس می کنم وبلاگم اونی نیست که می خوام... باید شیوه ی نوشتنمو تغییر بدم

                                                               ....

فعلا تا پست بعدی!!

+نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1390ساعت10:52 بعد از ظهرتوسط غزل |

 

یه وقتایی یه سری آدما میان توی زندگیم بی اراده ...شایدم با خواست خودم... نمیدونم

اما اکثروقتا ۳۶۰درجه نسبت به روزای اول آشنایی تغییر میکنن.نمی دونم چرا آدما خودشون

نیستن آخه مگه چه اتفاقی میخواد بیفته؟چرا خودشونا قایم می کنن تا زمان چهرشونا نشون

بده...دقت کردی آدما توی لحظه ی اول همیشه می خوان خودشونا خوب نشون بدن...

من به این حس احترام میزارم چون خیلی خوبه که آدما خوب بودن رو دوست دارن اما این دلیل

نمیشه که بخوان به همدیگه دروغ بگن!!

نمیدونم یا من خیلی صادقم یا خیلی ساده؟؟؟

دوست دارم صادق باشم تا ساده...

 

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

دلنوشت: یکم دیگه از این درد و دل میمونه توی پست بعدی مینویسم الان حوصله نوشتن ندارم

 اما خیلی حرف دارم

+نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت3:11 قبل از ظهرتوسط غزل | |

 

میدونم عزیزم

 میدونم خسته ای و شونه های کوچیکت تحمل این همه نگرانی را نداره...

 میدونم قلبت رنجیده از درد از همهمه از نگرانی ..

 میدونم گاهی وقتا نفس کم میاری میشنوم صداتو که میگی نفس، دیگه برنگرد!!

 میدونم دل مهربونت از نامهربونی های آدما رنجیده...

 میدونم خسته ای خســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته!!

 عزیزم کوچولوی من !

 قوی باش محکم یکم دیگه مونده به ...

 _ به چی؟

 به احساسی که بهت میگه خوش اومدی به یکرنگی و آرامش ...

دیگه نمیگم چون خودت باید حسش کنی وقتی بهش رسیدی منو فراموش نکنی!!

 اون موقع من نگات میکنم واز خنده هات لذت میبرم...

 بدون من همیشه پیشتم وتنهات نمیزارم حتی اگه همه تنهات بزارن...

 یه چیز دیگه هم بگم وبخواب اگه از این امتحانم قبول بشی یه هدیه خوب پیشم داری

 دیگه کم کم بخواب من موهاتو نوازش میکنم

 توچشماتومیبندی

 همه چی آرومه

 آرومه آروم

 کم کم نفسات آروم میشه و ریتم خودشو پیدا میکنه...

 من چشماتو میبوسما تا صبح نگات میکنم

بخواب عزیزم

بخواب کوچولوی من...

 

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""

دلنوشت:

من از گفتن نمی ترسم دلم دریاست می دانم پر از دلتنگی و حرفم

ولی خاموش میمانم

سکوت تلخ من گویا تر از غوغاست می دانم ...

+نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1390ساعت2:42 بعد از ظهرتوسط غزل | |

 

   هان ای باد صبح!

  •       توکه ازهمه گلهاخبرداری
  •       چه خبربه من ازیارمن آری؟
  •       توکه ازشب مویش گذرکردی
  •       توکه برگل رویش نظرکردی
  •       توکه آمدی ازموی او
  •       چه خبربه من ازسوی او؟!!

"""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

    نمیتوان تو رادید توراپیداکرد ونعره ی انکار راسرداد،وقتی نیستی نمیتوان با چشمان بسته

       توراتصورکرد ودر ژرفای خیال دست به دامان حقیقت شد ... نمیشود شنیده شوی اما  دیده 

       نشوی ، میروی ...نیامدی که بمانی، وقتی در دلت سازرفتن مینوازند حتی اگر بمانی نیستی

       واحساس نخواهی شد...

 

+نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد1390ساعت2:43 بعد از ظهرتوسط غزل | |

 

 ...

 در دنیا جای کافی برای همه هست...

 به جای اینکه جای کسی را بگیری سعی کن جای خودت را پیدا کنی !!!

 

+نوشته شده در سه شنبه 28 تیر1390ساعت10:11 بعد از ظهرتوسط غزل | |

 

                    

+نوشته شده در یکشنبه 12 تیر1390ساعت6:3 بعد از ظهرتوسط غزل | |